Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت
بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت

بی تو ای شوق غزل‌آلوده‌یِ شبهای من
لحظه‌ای حتی دلم با من هم‌آوایی نداشت

آنقدر خوبی که در چشمان تو گم می‌شوم
کاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت!

این منم پنهانترین افسانه‌یِ شبهای تو
آنکه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت

در گریز از خلوت شبهایِ بی‌پایان خود
بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت

خواستم تا حرف خود را با غزل معنا کنم
زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت

پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود
قایقی می‌ساختم آنجا که دریایی نداشت

پشت پا می‌زد ولی هرگز نپرسیدم چرا
در پس ناکامیم تقدیر جاپایی نداشت

شعرهایم می‌نوشتم دستهایم خسته بود
در شب بارانی‌ات یک قطره خوانایی نداشت

ماه شب هم خویش می‌آراست با تصویرِ ابر
صورت مهتابی‌ات هرگز خودآرایی نداشت

حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود
یا اگر هم بود ، حرفی از نمی آیی نداشت

عشق اگر دیروز روز از روز‌گارم محو بود
در پسِ امروز‌ها دیروز، فردایی نداشت

بی تواما صورت این عشق زیبایی نداشت
چشمهایت بس که زیبا بود زیبایی نداشت

 

یه دفع مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی

اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی

آره پروانه شدم که پرام سوخته شه

تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه

که بسوزه پر و بالم

که راحت بشه خیالم

دارم از تو می نویسم

تو که غم داره نگات

اگه دوست داشتی بگو تا باز بگم برات

اینقده میگم تا خسته شم

با عشق تو شکسته شم

 

خدایا کاری بکن این دل و تنها نزارم

برم و بهش بگم که خیلی دوسش دارم

می خوام بهش بگم بیا پیش من بمون

اگه من و دوستم داری بهم گو بهم بگو

دل و قدرتی ندارم میترسم یه وقت بگم

بیا پیش من بمون برو تنهام بزار

اون وقت از غصه ی تنهایی می میرم

به خودم میگم که دیگه کسی من و دوست نداره

کسی منو دوست نداره...!

 

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا مینگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود
تا لبی بر لب من می لغزد
می کشم آه که کاش این او بود
کاش این لب که مرا می بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
می کشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود که چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده که بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم که ز دل بر دارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را
مادر این شانه ز مویم بردار
سرمه را پاک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چکار آیدم این زیبایی
بشکن این آینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی
در ببندید و بگویید که من
جز از او همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست
فاش گویید که عاشق هستم
قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گر از او نیست بگویید آن زن
دیر گاهیست در این منزل نیست

 

دل تو مثل دلم اینهمه دلتنگ که نیست
بخدا جنس دلم مثل دلت سنگ که نیست
همه حرفات پر کذب و پرنیرنگ و فریب
عشق من مثل تو و عشق تو بیرنگ که نیست
تنم اینجاست همه فکر وخیالم پیش تو
تو که آرومی، آخه تو دل تو جنگ که نیست
وقتی که رفتی ، واسه من حتی دلت تنگ نشد
خونه ی عشق و شناختن کار هر سنگ که نیست

 

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

می برم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ نگاه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

 

 

 

سهراب سپهری گفته تا شقایق هست زندگی باید کرد

.

.

.

کجایی سهراب که شقایق ها هم مردند

رفتی و تنهام گذاشتی

توی قلبم پا گذاشتی

تو که گفتی من می مونم

چرا رفتی و نموندی

حالا که تنهای تنهام

واسه دله خودم می نویسم

می نویسم تو کجایی

کی میایی کی میایی

تو که رفتی من اینجا تنهام

دیگه طاقتی ندارم

دیگه سخته بی تو موندن

بی تو هیچ معنای نداره

چرا من با یک نگاه عاشقت شدم

چرا فکر کردم تو ماله منی

چی شد که اینجوری شدم

چرا که عاشقت شدم

اینجور دل وابسته ی تو شدم

کاش که اینجور نمی شد

 

خداوندا

آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم

بینشی که تفاوت آن دو را بدانم

((آمین))

 

تو به شفافی شبنم روی برگ ها

من مثل برگ زردی که میفته از رودرخت ها

 

تو مثل طراوت گلهای نرگس روی قلبم

من نوشتم بی تو هرگز

 

بین من تو فاصله قوغا میکنه

یاد حرف های قشنگت منو رها نمی کنه

 

تو منو گزاشتی رفتی  تو روزگار وحشی

تو کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی

 

تو مثل ستاره ای که تو شبهای سیاهم

می درخشی و میشی تنها پناهم

 

تو مثل یک تیکه ابری تو آسمون ابی

پاک وساده مثل رویا مثل خوابی

 

بگو یک بار آره یک بار برمی گردی

یا هنوزم بی تفاوت یخ سردی

 

ما نمی تونیم به دلمون یاد بدیم که نشکنه،

اما می تونیم بهش یاد بدیم که

لبه های تیزش دست اونی رو که دلمون رو شکسته، نبره!

هر وقت دل کسی رو شکستی یه میخ به دیوار بکوب

اگه دلش رو بدست آوردی میخ رو از دیوار بردار

اما چه فایده جای میخ رو دیوار مونده!

یکی دسته گل براش دل خوشیه

یکی عادتش برادر کشیه

یکی زاغ مردمو چوب می زنه

یکی از داغ دلش جون می کنه

یه نفر خوابه رو تخت نقره کوب

یکی حیرون روی دریای جنوب

یکی زندگی رو زیبا می بینه

یکی اما خودشو تنهای تنها می بینه

شکسپیر می گه: ((کسی را که دوست داری،

ازش بگذر،

اگه قسمت تو باشه بر می گرده،

اگر هم برنگشت حتما از اول مال تو نبوده،پس همون بهتر که رفت.))

سعی کن به کسی که تشنه ی عشق است دل نبندی،

سعی کن به کسی که لایق عشق است دل ببندی،

چون تشنه ی عشق روزی سیراب خواهد شد!

 

دلم گرفت ای همسفر

پرم شکست تو این قفس

 

تواین غبار تواین سکوت

چه بی صدا نفس نفس

 

از این نامهربون یها

دارم از قصه میمیرم

 

رفیق روز تنهایی

دستاتو می گیرم

 

تو این شب گریه می تونی

پناه خستگیم باشی

 

تو ای همزاد هم خونه

چی می شه عاشقم باشی

 

دوباره من دوباره تو

دوباره عشق دوباره ما

 

دو هم نفس دو هم زبون

دو هم نفس دو هم صدا

 

تو ای پایان تنهایی

پناه آخر من باش

 

تو این شب مرگی پاییز

بهار باور من باش

 

توی خاک باغ خونه


یه روزی دست زمونه


مارو کاشت با مهربونی


پیش هم مثل دو دونه


ما تو باغ مأوا گرفتیم


بارون اومد پا گرفتیم


دوتایی تو خاک باغچه


ریشه کردیم جا گرفتیم


غافل از رنگ گلامون


غم فردای دلامون


توی خاک زیر یه بارون


توی باغ روی زمین


گل اون شد گل سرخ


گل من زرد و غمین


گل اون گلهای شادی


گل من گلهای درد


اون تو گلخونه ی گرمِ


من اسیر باد سرد

 

به چشمای خودت قسم
دیگه بهت نمی رسم
وصال تو خیالیه
وای که دلم چه حالیه
بازیای عروسکی
آخ که چه حیف شد کودکی
یه کم برس باز به خودت
می خوام بیام تولدت
اونوقتا اینجوری نبود
راهت به این دوری نبود
حالا که عاشقت شدم
نیستی دیگه مال خودم
پاییز چه فصل زردیه
عاشقیم چه دردیه
گم شده باز بادبادکم
تو نمی یای به کمکم ؟
می خوام دستاتو بگیرم
تو بمونی من بمیرم
عاشقی ام نوبتیه
آخ که چه بد عادتیه
من نگرانم واسه تو
قبله ی دیگران نشو
اشکم به این زلالیه
دل تو از من خالیه
تو مه عشق تو گمم
هلاک یه تبسم
تو شدی مال دیگری
چه جور دلت اومد بری
قفلا که بی کلید شدن
چشا به در سفید شدن
چه امتحان خوبیه
دوریت عجب غروبیه
بارون شدیده نازنین
از تو بعیده نازنین
خاطره رو جا نذاری
باز من و تنها نذاری
اونوقتا مهمونت بودم
دنیا رو مدیونت بودم
اونقتا مجنونم بودی
کلی پریشونم بودی
قصه حالا عوض شده
صحبت یه تولده
قلبت رو دادی به کسی
یه کم واسم دلواپسی
می ترسی که من بشکنم
پشت سرت حرف بزنم
من منی که بوسیدمت
تو اون غروب که دیدمت
تو واسه من ناز می کنی
ناز می کشم باز می کنی ؟
این رسمشه نیلوفرم
من که ازت نمی گذرم
ستارمون یادت می یاد
دلواپسم خیلی زیاد
فقط تماشا می کنی
بعد عشق و حاشا می کنی
می گی گذشت گذشته ها
چه راحتن فرشته ها
سر به سرم که نذاری
بگو یه کم دوسم داری ؟
نمی مونی من می مونم
میری یه روزی می دونم
اولا مهربونترن
اونایی که همسفرن
اشک منم که جاریه
نگه دار یادگاریه
می سپرمت دست خدا
یه کم دوستم داشتی بیا