X
تبلیغات
پیکوفایل

همه چیزای عاشقانه

عاقبت ظلم تو رو یه روز تلافی میکنم

5040 تنها یک فروشگاه اینترنتی نیست!

فروشگاه 5040

هرچی که بخوای هست کافیه یه کلیک کنی

یه سر بزن امتحانش ضرری نداره

برای ورود به فروشگاه روی عکس یا روی لینک زیر کلیک نماییدفروشگاه 5040

برچسب‌ها: http، //www.5040.ir/keyvandinho90
تاریخ ارسال: یکشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 15:36 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 0 نظر

غمخوار من !

غمخوار من ! به خانه ی غم ها خوش آمدی

 با من به جمع مردم تنها خوش آمـدی

 بین جماعتی که مرا سنگ می زنند

 می بینمت ، برای تماشا خوش آمدی

 راه نجات از شب گیسوی دوست نیست

 ای من ! به آخرین شب دنیا خوش آمدی ...

 پایان ماجرای دل و عشق روشن است

 ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

 با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود

 منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

 ای عشق ، ای عزیز ترین میهمان عمـر

 دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی ...

تاریخ ارسال: یکشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 15:00 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 0 نظر

نشسته بود.....

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود
اهل زمین نبود نمازش شکسته بود
برسنگ قبر من بنویسید شیشه بود
تنها از این نظر که سراپا شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود
چشمان او که دائماً از اشک شسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید این درخت
عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر
پشت دری که باز نمی شد نشسته بود 

 

 

 

 

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 16:46 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 3 نظر

یکیمون تنها میمونه واسه همیشه...

تموم خاطراتت یادم میاد
یاد اون روز که دلت میگفت منو میخواد
اگه تو نمونی پیشم دیونه میشم
آخه من چی کار کنم تو بمونی پیشم
فکر تو یه لحظه از سرم نمیره
من میگم میمونی اما دل میگه میره
نزار تا قصه مون این جوری تموم بشه
میدونم تو میری مهرم حروم میشه
بگو حرفت چیه ؛ آخه دردت چیه
تازه اول راهیم ، خداحافظی چیه
می دونستم میری و تنهام میزاری
تو که از حال دلم خبر نداری
می دونستم آخرش این جوری میشه
یکی مون تنها میمونه واسه همیشه
 

 

 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 21:27 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 2 نظر

بی تو اینجا...

بی تو اینجا نا تمام افتاده ام
پخته ای بودم که خام افتاده ام
گفته بودی تا که عاقلتر شوم
آه ، می خواهی مگر کافر شوم
من سری دارم که می خواهد کمند
حالتی دارم که محتاجم به بند
کاشکی در گردنم زنجیر بود
کاشکی دست تو دامنگیربود
عقل ما سرمایه دردسر است
من جهان را زیر وبالا کرده ام
عشق خود را در تــــــو پیدا کرده ام
من دگر از هر چه جز دل خسته ام
عهد یاری با دل دل بسته ام
بر لب تو خنده مجنونی ام
خنده تو رنگی از دلخونیم
 

  

 

 

 

 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 21:24 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 0 نظر

دلم گرفته...............

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
یک سینه غرق مستی دارد هوای باران
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم
شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته
خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
باید شود هویدا امشب دلم گرفته
ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
فردا به چشم اما امشب دلم گرفته
 

 

 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 21:13 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 0 نظر

لیلی...مجنون...

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم  

 

titanic

تاریخ ارسال: یکشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1388 ساعت 08:46 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 3 نظر

خدایا!

خدایا!

مگزار دعا کنم

که مرا از دشواریها و خطرهای زندگی

مصون داری،

بلکه دعا کنم تا در رویارویی با آنها

بی باک و شجاع باشم.

مگزار از تو بخواهم

درد مرا تسکین دهی،

بلکه توان چیرگی بر آن را به من ببخشی 

                                                     (زرتشت)  

 

 

zartosht

تاریخ ارسال: شنبه 10 مرداد‌ماه سال 1388 ساعت 12:47 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 2 نظر

دیشب دوباره....

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود

تو در کنار من بشینی محال بود

هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود

چشمان مهربان تو پاک و زلال بود

پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری

با تو چقدر کوچه ما بی مثال بود

نشنید لحن عاشق من را نگاه تو

پرواز چشمهای تومحتاج بال بود

سیب درخت بی ثمر آرزوی من

یک عمر مانده بود ولی کال کال بود

گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود

یک عمر هر چه سهم من از تو نگاه بود

سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

چیزی شبیه جام بلور دلی غریب

حالا شکست وای صدای وصال بود

شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

اما نه با خیال تو بودم حلال بود 

 

loveli

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 6 مرداد‌ماه سال 1388 ساعت 12:07 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 1 نظر

...مرا یاد تو می اندازد

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد

آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد

تو که نزدیک تر از من به منی می دانی

دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد

هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم

از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد

دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق

بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد

ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را

غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد  

 

love

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 6 مرداد‌ماه سال 1388 ساعت 11:48 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 0 نظر

قسم به چشمات...

قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم

جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم

قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این

اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین

قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم

دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم

می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور

برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور

روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم

دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم  

 

where is my love

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 6 مرداد‌ماه سال 1388 ساعت 11:39 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 0 نظر

دل من....

دل من یه روز به دریا زد ورفت...

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت...

زنده ها خیلی براش کهنه بودن...

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت...

هوای تازه دلش می خواست ولی...

آخرش تو غبارا زد و رفت...

دنبال کلید خوشبختی می گشت...

خودشم قفلی روقفلا زد و رفت.

تاریخ ارسال: یکشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1388 ساعت 22:54 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 2 نظر

تا حالا........

تا حالا دلتو شکوندن؟

تا حالا یکی که خیلی دوسش داری بهت گفته دوست ندارم؟

تا حالا یکی که براش میمیری بهت گفته تو بدردم نمی خوری؟

تا حالا یکی که به خاطرش حاضری از همه زندگیت بگذری بهت گفته تو دیوونه ای؟

اگه بهت بگه چیکار می کنی؟

من که دیوونه می شم!!

و بهش می گم:

((عشق تو منو دیوونه کرد....))

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 4 فروردین‌ماه سال 1388 ساعت 18:55 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 3 نظر

۱۰ ثانیه

 10 ثانیه تا انتها، پایونی بی سر و صدا
بی خبر از هر شب و روز، من و یه شمع نیمه سوز،
یکی گذشت از ثانیه 9 تای دیگه باقیه،
ای کاش تو لحظه ای که رفت میدیدمش یه بار دیگه،
اون دور بود و تو حسرت ثانیه ها که می گذشت، ای کاش تو این 1 ثانیه بی بودنش نمیگذشت،
ساعت میگه 2 ثانیه، 8 تای دیگه باقیه
یه عمر نشستم منتظر کی میگه اینا بازیه،
فقیر بودن جرم منه، عاشق بودن تنها گناه،
یه عمری چشم به در بودم این آخرا هم چشم به راه
ساعت بازم بهم میگه 3 ثانیه رفته دیگه
خبر داری چه زود گذشت مونده فقط 7 ثانیه،
هی با خودم گفتم میاد امیدتو ندی به باد
داد میزدم پس کی میاد کسی جوابم و نداد،
من موندم و 2 ثانیه ازم فقط این باقیه
ثانیه پشت سر هم رفتن تا 6 و 7 و 8
لحظه تو گوشام داد میزد 8 ثانیه ازت گذشت
من موندم و 2 ثانیه ازم فقط این باقیه
هنوز نشستم منتظر چشم امیدم ساقیه
آی ای خنک باد سحر واسش ببر تو این خبر
بگو که من تا آخرین خیره بودن چشام به در
، ثانیه 9 هم که رفت مونده فقط 1 ثانیه
سرت سلامت نازنین از من یه لحظه باقیه،
قسمت نشد ببینمت شاید که لایق نبودم
منتظرت موندم یه وقت نگی که عاشق نبودم،
ثانیه 10 گل یاس راحت شدم دیگه خلاص،
آزاد شدم بیام پیشت بی واهمه چه بی هراس،
قشنگترین ثانیه هام این 10 تا بود که زود گذشت،
رویای شیرین بود و ناب چون با خیال تو گذشت.

 

تاریخ ارسال: شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1387 ساعت 16:00 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 5 نظر

عشق...عشق

بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت
بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت

بی تو ای شوق غزل‌آلوده‌یِ شبهای من
لحظه‌ای حتی دلم با من هم‌آوایی نداشت

آنقدر خوبی که در چشمان تو گم می‌شوم
کاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت!

این منم پنهانترین افسانه‌یِ شبهای تو
آنکه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت

در گریز از خلوت شبهایِ بی‌پایان خود
بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت

خواستم تا حرف خود را با غزل معنا کنم
زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت

پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود
قایقی می‌ساختم آنجا که دریایی نداشت

پشت پا می‌زد ولی هرگز نپرسیدم چرا
در پس ناکامیم تقدیر جاپایی نداشت

شعرهایم می‌نوشتم دستهایم خسته بود
در شب بارانی‌ات یک قطره خوانایی نداشت

ماه شب هم خویش می‌آراست با تصویرِ ابر
صورت مهتابی‌ات هرگز خودآرایی نداشت

حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود
یا اگر هم بود ، حرفی از نمی آیی نداشت

عشق اگر دیروز روز از روز‌گارم محو بود
در پسِ امروز‌ها دیروز، فردایی نداشت

بی تواما صورت این عشق زیبایی نداشت
چشمهایت بس که زیبا بود زیبایی نداشت

 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 22:45 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 0 نظر

پروانه...

یه دفع مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی

اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی

آره پروانه شدم که پرام سوخته شه

تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه

که بسوزه پر و بالم

که راحت بشه خیالم

دارم از تو می نویسم

تو که غم داره نگات

اگه دوست داشتی بگو تا باز بگم برات

اینقده میگم تا خسته شم

با عشق تو شکسته شم

 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 22:43 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 0 نظر

خدایا کاری بکن ....

خدایا کاری بکن این دل و تنها نزارم

برم و بهش بگم که خیلی دوسش دارم

می خوام بهش بگم بیا پیش من بمون

اگه من و دوستم داری بهم گو بهم بگو

دل و قدرتی ندارم میترسم یه وقت بگم

بیا پیش من بمون برو تنهام بزار

اون وقت از غصه ی تنهایی می میرم

به خودم میگم که دیگه کسی من و دوست نداره

کسی منو دوست نداره...!

 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 22:32 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 2 نظر

یاد بگذشته

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا مینگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود
تا لبی بر لب من می لغزد
می کشم آه که کاش این او بود
کاش این لب که مرا می بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
می کشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود که چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده که بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم که ز دل بر دارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را
مادر این شانه ز مویم بردار
سرمه را پاک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چکار آیدم این زیبایی
بشکن این آینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی
در ببندید و بگویید که من
جز از او همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست
فاش گویید که عاشق هستم
قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گر از او نیست بگویید آن زن
دیر گاهیست در این منزل نیست

 

تاریخ ارسال: شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 16:57 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 4 نظر

دل تو

دل تو مثل دلم اینهمه دلتنگ که نیست
بخدا جنس دلم مثل دلت سنگ که نیست
همه حرفات پر کذب و پرنیرنگ و فریب
عشق من مثل تو و عشق تو بیرنگ که نیست
تنم اینجاست همه فکر وخیالم پیش تو
تو که آرومی، آخه تو دل تو جنگ که نیست
وقتی که رفتی ، واسه من حتی دلت تنگ نشد
خونه ی عشق و شناختن کار هر سنگ که نیست

 

تاریخ ارسال: شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 16:53 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 0 نظر

شقایقها

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

می برم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ نگاه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

 

 

 

سهراب سپهری گفته تا شقایق هست زندگی باید کرد

.

.

.

کجایی سهراب که شقایق ها هم مردند

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 22:55 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 2 نظر

رفتی

رفتی و تنهام گذاشتی

توی قلبم پا گذاشتی

تو که گفتی من می مونم

چرا رفتی و نموندی

حالا که تنهای تنهام

واسه دله خودم می نویسم

می نویسم تو کجایی

کی میایی کی میایی

تو که رفتی من اینجا تنهام

دیگه طاقتی ندارم

دیگه سخته بی تو موندن

بی تو هیچ معنای نداره

چرا من با یک نگاه عاشقت شدم

چرا فکر کردم تو ماله منی

چی شد که اینجوری شدم

چرا که عاشقت شدم

اینجور دل وابسته ی تو شدم

کاش که اینجور نمی شد

 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 22:49 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 1 نظر

خداوندا

خداوندا

آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم

بینشی که تفاوت آن دو را بدانم

((آمین))

 

تاریخ ارسال: جمعه 3 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 13:09 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 3 نظر

یخ سرد

تو به شفافی شبنم روی برگ ها

من مثل برگ زردی که میفته از رودرخت ها

 

تو مثل طراوت گلهای نرگس روی قلبم

من نوشتم بی تو هرگز

 

بین من تو فاصله قوغا میکنه

یاد حرف های قشنگت منو رها نمی کنه

 

تو منو گزاشتی رفتی  تو روزگار وحشی

تو کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی

 

تو مثل ستاره ای که تو شبهای سیاهم

می درخشی و میشی تنها پناهم

 

تو مثل یک تیکه ابری تو آسمون ابی

پاک وساده مثل رویا مثل خوابی

 

بگو یک بار آره یک بار برمی گردی

یا هنوزم بی تفاوت یخ سردی

 

تاریخ ارسال: جمعه 3 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 13:06 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 1 نظر

ما نمی تونیم

ما نمی تونیم به دلمون یاد بدیم که نشکنه،

اما می تونیم بهش یاد بدیم که

لبه های تیزش دست اونی رو که دلمون رو شکسته، نبره!

هر وقت دل کسی رو شکستی یه میخ به دیوار بکوب

اگه دلش رو بدست آوردی میخ رو از دیوار بردار

اما چه فایده جای میخ رو دیوار مونده!

یکی دسته گل براش دل خوشیه

یکی عادتش برادر کشیه

یکی زاغ مردمو چوب می زنه

یکی از داغ دلش جون می کنه

یه نفر خوابه رو تخت نقره کوب

یکی حیرون روی دریای جنوب

یکی زندگی رو زیبا می بینه

یکی اما خودشو تنهای تنها می بینه

شکسپیر می گه: ((کسی را که دوست داری،

ازش بگذر،

اگه قسمت تو باشه بر می گرده،

اگر هم برنگشت حتما از اول مال تو نبوده،پس همون بهتر که رفت.))

سعی کن به کسی که تشنه ی عشق است دل نبندی،

سعی کن به کسی که لایق عشق است دل ببندی،

چون تشنه ی عشق روزی سیراب خواهد شد!

 

تاریخ ارسال: شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1387 ساعت 23:32 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 1 نظر

دلم گرفت ای همسفر

دلم گرفت ای همسفر

پرم شکست تو این قفس

 

تواین غبار تواین سکوت

چه بی صدا نفس نفس

 

از این نامهربون یها

دارم از قصه میمیرم

 

رفیق روز تنهایی

دستاتو می گیرم

 

تو این شب گریه می تونی

پناه خستگیم باشی

 

تو ای همزاد هم خونه

چی می شه عاشقم باشی

 

دوباره من دوباره تو

دوباره عشق دوباره ما

 

دو هم نفس دو هم زبون

دو هم نفس دو هم صدا

 

تو ای پایان تنهایی

پناه آخر من باش

 

تو این شب مرگی پاییز

بهار باور من باش

 

تاریخ ارسال: شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1387 ساعت 23:28 | نویسنده: کیوان | چاپ مطلب 0 نظر
( تعداد کل: 58 )
   1      2     3   >>
صفحات