افسونگری Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

گفتمش : دل می خری ؟

 

پرسید چند؟

 

گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !

 

خنده کرد و دل زدستانم ربود

 

تا به خود باز آمدم او رفته بود

 

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

 

 جای پایش روی دل جا مانده بود ......

 

 

می روم خسته و افسرده و زار

 

سوی منزلگه ویرانه خویش

 

بخدا می برم از شهر شما

 

دل شوریده و دیوانه خویش

 

می برم، تا که در آن نقطه دور

 

شستشویش دهم از رنگ گناه

 

شستشویش دهم از لکه عشق

 

زینهمه خواهش بیجا و تباه

 

همه چیز تموم میشه و سه تا چیر باقی میمونه

 

تجربه و خاطره و گذر عمر