شقایقها

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

می برم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ نگاه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

 

 

 

سهراب سپهری گفته تا شقایق هست زندگی باید کرد

.

.

.

کجایی سهراب که شقایق ها هم مردند